خرید بک لینک
چرا باید وسط مقاله خوندن به یاد عمم بیفتم؟ در حالیکه به خودم قول دادم تا این بخش مقاله رو تموم نکردم ناهار نخورم؟؟اینکه دارم مقاله انگلیسی رو بلند بلند میخونم و تصور میکنم دختر عمم داره ازم تعریف میکنه پیش عمم.. اینکه عمم بهش میگه تو چرا نتونی؟اینکه هیچوقت یادم نمیاد عمم ازم تعریف کرده باشه، به غیر اینکه به اون یکی دخترعمه هام گفته سین از شما چاق تره! بعد که ناراحت شدم و دخترعمم گفته مامانم منظوری نداره دوست داره ما چاق شیم در صورتیکه میدونم ظاهر قضیه اینجوریه و عاشق اینن که لاغر بمونن! حالا من چند کیلو بودم اون زمان 51 کیلو! با قد 168!حالا این حرفای خاله زنکی به کنار، من نمیتونم اونا رو تغییر بدم! بحث خودمم!! چرا یکی بهم میگه خوش به حالت لاغری میگم نه لاغری خوب نیست اصن و من شاخصه توده بدنیم زیر نرماله و این حرفا؟ بعد هم هیچ تلاش نمیکنم وزنمو ببرم بالا و بهونم اینه که وزن 48 کلیوم رو اگه نگه ندارم میره جمع میشه تو شکمم! در حالیکه میدونم تغذیم درست نیست و باید میزان پروتئین رو ببرم بالا!چون من همیشه تو حالت دفاعیم!! همیشه تو ذهنم دادگاه برگزار میشه! چون وسط اون مقایسه ها هیچکی پشتم نبوده! چون ظاهرا ناراحت شدن بزرگترا بدتر از ناراحت شدن دخترشون بوده! تو تمام مراحل زندگیم من تنها بودم و همیشه باید زنده می موندم! گاهی وقتا هم زنده موندن رو به تو خونه موندن و تو لاک خودم موندن و کتاب خوندن و گیم بازی کردن گذروندم! من چه تنها بودم همیشه! هنوزم از تنهایی لذت میبرم و نگرانم با ازدواج این تنهایی گرانبهام خدشه دار شه! در صورتیکه وقتی پیششم اندازه چند تا سفر شارژ میشم!!چه پیچیدس این روان آدمیزاد!!

برچسب: نویسنده: باربد سامانی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 18:52

صفحه بندی